پــــ♥ــرنیاپــــ♥ــرنیا، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 14 روز سن داره

پــــــــ♥ـــــرنیا....موهبت الهـــــ♥ـــی

♡♡♡رنگ بازی♡♡♡

هفت تا مداد رنگی                                     من توی جعبه دارم            مثل یه رنگی کمان رنگاشو می شمارم هفتا پرنده با هم تو لونه ای نشستن مثل روزای هفته هر یک به رنگی هستن     شنبه به رنگ پاییز همیشه زرد رنگه یکشنبه رنگ سبزه مثل چمن قشنگه دوشنبه نارنجی رنگ قشنگ خورشید سه شنبه ها بنفشه گل بنفشه خندید   چهارشنبه...
22 دی 1392

♡♡♡نهمین ماه شکفتنت مبارک گل باغ زندگیم♡♡♡

نه ماه تو دلم زندگی کردی و نه ماه هم بیرون دلم تو بغلم مبارکت باشه عسلکم نه ماهگی   سلام عشق کوچولوی من نه ماه هم گذشت و فقط سه ماه دیگه مونده تا یکسالت بشه و تو همچنان عزیزترین موجوجود زمینی عروسکم پرنیاجون حسابی سرگرم شدیما تو شدی همه ی دنیای من و من هم شدم همه ی دنیای تو پرنیاجونم چقدر زود بزرگ شدی انگار همین دیروز بود که به دنیا اومدی حالا دیگه قد کشیدی و توپولو شدی و شیطون... خیلی دوستت دارم مخصوصا با این کارایی که می کنی احساس می کنم چقدر خوشبختم که تو رو دارم خیلی دوست دارم همه ی شیطو نیات رو بنویسم ولی توی بلا نمی ذاری بشین پای کامپیوتر و اذیت می کنی ولی خوب منم سعی می کنم وقتی خوابی بیام سرا...
22 دی 1392

♡♡♡8ماهگی پرنسس پرنیا و دو مروارید زیبا♡♡♡

قندو عسلم هشت ماهگیت هم تموم شد و وارد ماه نهم شدیم هشت ماهه دلیل نفس کشیدنم شدی مونسم شدی همه کسم شدی وااای عزیزم اگه یه لحظه ازم جدا بشی دلم برات یه ذره می شه خییییییلی دوستت دارم هر روز شیرین تر و با نمک تر می شی و دل من و بابایی رو می بری وای وقتی بابایی از مغازه میاد با تموم سرعتت می ری سراغ بابا و من رو رها می کنی که اون موقعه که من بهت می گم پرنیا من اینجا بوووووووووقموقتی بابایی بغلت می کنه من دستت رو می گیرم دستت رو از دست من می کشی و محکم به بابا می چسبی و پاهات رو می ذاری رو کمربند بابا و می ری بالاخلاصه خیلی دل می بری ، دایی احسان وقتی می بیندت اینقدر باهات بازی می کنه ودایی محسنم وقتی گریه می کنی او...
22 دی 1392

♡♡♡کوه صفه♡♡♡

امروجمعه 1391.5.27هستش پس فردا عید فطره امشب با مامان جونی و آقاجون و دایی ها و زن دای جونا رفتیم برا افطار کوه صفه خیلی خوش گذشت یه جشن کوچولو هم اونجا برگزار می شد که دایی احسان ودایی اکبر جایزه گرفتند قربونت برم مامانی چرا هر موقع جایی می ریم اصلا نمی خندی و حرف نمی زنی و هر موقع میایم خونه اینقدر ذوق می کنی عجبا برعکس عمل می کنی همه دوست دارن برند بیرون تو دوست داری خونه باشی حالا کاشکی بزرگ که می شی خوب بشی آخه من اصلا دوست ندارم این رفتارت رو اما خداییش هر موقع اونجا می ذاشتیمت رو زمین ذوق می کردی نمی دونم شاید هم دوست داری برا خودت آزاد باشی و کسی بغلت نکنه .چند تا عکسم با بابایی و دایی حبیب گرفتیم. ...
22 دی 1392

♡♡♡اولین ها♡♡♡

اولین تولد:1390.10.25 اولین گریه:موقع تولد اولین حمام:یک روز بعداز تولد اولین مهمانی:خونه مامان جون اولین جشن تولد:تولد هستی عمو سعید1391.10.14 اولین لبخند:روز سوم برا مامان جون خندیدی اولین ناخن گرفتن:روز 5 تولد ...
22 دی 1392

♡♡♡انتخاب اسم♡♡♡

می خوام برات بگم که چی شد که شدی پرنیا... خیلی دنبال اسم گشتیم هر چی کتاب اسم ،سایت ثبت احوال و...همه رو زیرو رو کردیم.ماه های آحر شبها با بابایی می نشستیم و تو اینترنت دنبال اسم می گشتیم بابایی که از همون اول می گفت پرنیا تازه هر موقع هم که در مغازه بیکار بود اسم پرنیا رو با فونت های مختلف پیرینت می گرفت ولی باز هم قرار شد بگردیم که شاید اسم بهتری هم باشه من هم اول نظرم روی نگار و بیتا بود ما مان جون هم نازنین زهرا و شیدا رو دوست داشت اما در کل اسم هایی که انتخاب شده بود:نگار ،پرنیا،آیدا،بیتا،تینا،نیما،پویا بود که بالاخره پرنیا به معنی حریر ،زیبا ولطیف به انتخاب بابایی تایید شد. دوووستت دارم عزیزم والهی فدای اسمت و خودت...
22 دی 1392